تبلیغات
• پایگاه فرهنگی جلال الدین • - غزلخوانی : به بهانه روز بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی





غزل اول

کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی


کجایید ای سبک روحان عاشق

پرنده‌تر ز مرغان هوایی


کجایید ای شهان آسمانی

بدانسته فلک را درگشایی


کجایید ای ز جان و جا رهیده

کسی مر عقل را گوید کجایی


کجایید ای در زندان شکسته

بداده وام داران را رهایی


کجایید ای در مخزن گشاده

کجایید ای نوای بی‌نوایی


در آن بحرید کاین عالم کف او است

زمانی بیش دارید آشنایی


کف دریاست صورت‌های عالم

ز کف بگذر اگر اهل صفایی


دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

بهل نقش و به دل رو گر ز مایی


برآ ای شمس تبریزی ز مشرق

که اصل اصل اصل هر ضیایی




غزل دوم

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست


بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست


گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست


وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست


در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست


این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست


یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست


والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست


زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست


جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست


زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست


گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست


گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست


پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست


گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست


یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست





غزل سوم

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن


ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن


از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن


ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن


خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن


بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن


دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن


در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن


گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن


بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن



برچسب ها: مولانا، مولوی،

تاریخ : 1394/07/8 | 15:26 | نویسنده : عمار | دیدگاه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • قالب وبلاگ