تبلیغات
• پایگاه فرهنگی جلال الدین • - نام نیکو گر بماند ز آدمی...




رفته بودم نماز جماعت.

پس از نماز و پایان مراسم، تنی چند از سالخوردگان و پیشکسوتان مسجد – از آنان که همواره صف اول نمازند – مرا به نزد خود خواندند و از نام و نشان این حقیر پرسیدند.

پاسخشان دادم.

گفتند: «فلانی را که سالیانی پیش چهره در نقاب خاک کشید، می شناسی؟ آیا با تو خویشاوندی داشت؟»

عرض کردم: بله، ایشان پدربزرگ من بودند...

با شنیدن این کلام من، حالت شان عوض شد...

چشمانشان پر شد از اندوه؛

احساس کردم خاطره ای در وجودشان زنده شده است...

یکی از آن میان گفت:

«من او را می شناختم... رفیق ما بود... خوب آدمی بود... خیلی خوب...»

و سخنانی دیگر – از این گونه – بر زبان راند.

دیگران هم به سخن آمدند و مهر تایید زدند بر حرف پیر سالخورده...



فقط این به خاطرم آمد که:


نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار






طبقه بندی: یادداشت ها،
برچسب ها: نام نیکو گر بماند ز آدمی به کزو ماند سرای زرنگار،

تاریخ : 1394/06/31 | 08:43 | نویسنده : عمار | دیدگاه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • قالب وبلاگ