تبلیغات
• پایگاه فرهنگی جلال الدین • - چقدر دکتر محمد معین را می شناسیم؟

«زندگی نامه دکتر محمد معین»

 

دریافت فایل PDF  این نوشتار:


                                      


با بهره گیری از کتاب:

کارنامه دکتر معین

نویسنده: عبدالله نصری

انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، 1375


 

  

   در روز دوشنبه 17 رجب سال 1336 قمری مطابق با 1297 شمسی در رشت کودکی چشم به جهان گشود که نامش را محمد نهادند. گویا قرار بود محمد – چونان دیگر انسان های بزرگ – از همان دوران کودکی همدم رنج و درد باشد؛ چه، در سن 6 سالگی پدرش را از دست داد و پس از 5 روز از این حادثه تلخ، مادرش را هم، و این گونه به یکباره از آغوش مهر پدر و مادر جدا شد.

   زین پس، محمد تحت سرپرستی و تربیت نیای پدری اش، شیخ محمدتقی معین العلماء، قرار گرفت؛ روحانی بزرگی که محمد همواره او را دوست می داشت، عاشق او بود و توفیقات خود را مرهون او می دانست.

  روزگار گذشت و محمد تحت حمایت و محبت پدربزرگ – معین العلماء – بزرگ و بزرگتر شد و تحصیل را آغاز کرد... در همه دوره های تحصیلی از شاگردان برجسته و ممتاز بود(تفصیل آن را به قلم دکتر خواهید خواند). او این برتری را در دوره دانشجویی هم با خود داشت. به گفته دکتر صدیق اعلم: «وی دانشجویی بود ممتاز. چه از حیث درس و چه از حیث اخلاق، با چهره ای نجیب و آرام. محمد معین طالب علمی بود شکیب، کم حرف، دقیق، امین و پرکار».

در این بخش از نوشتار، توجه تان را به شرح حالی که دکتر معین خود نگاشته جلب می کنیم:

 

دوره صباوت

«من در 17 رجب سال 1336 قمری مطابق 9 اردیبهشت 1297 شمسی در شهر رشت متولد شدم. آیا پیش از این تاریخ؛ موجود نبودم؟ خواهید گفت چرا، در نه ماه پیش از آن موجود شدی. قبل از آن چطور؟

وجود چیست و عدم کدام؟ آیا اکنون چیزی یافت می شود که قبلا موجود نبوده و یا بوده و معدوم گردد؟ این جمله لاووازیه، پاسخ را کافی است: «در طبیعت هیچ چیز از عدم به وجود نیاید و از وجود به عدم نگراید» آیا فراموش کرده ایدکه از مراحل جمادی، نباتی و حیوانی گذشته، سپس قطره ای لزج و کثیف گشته، آنگاه اندک اندک از کیفیات حیات جنینیت بهره مند، از مراتب نطفه و علقه و مضغه عبور کرده، پا به دائره این جهان گذاردید؟

   آری آن وقت خانواده ما عبارت بود از پدر و مادر و جد پدری، عمو، من و برادر کوچکترم که به ترتیب ابوالقاسم، طلعت، محمدتقی، حسن، محمد و علی نام داشتیم؛ اگر چه «ان هی الا اسماء سمیتموها». کمتر خاطرهای از طفولیت در ذهنم جایگزین شده است معهذا آنچه را در نظر دارم متذکر می شوم.

   روزی ظرفی بلورین را شکستم، هنگامی که بسیار کوچک بودم، نیایم مرا به درختی بست و چوبم بزد.

   دیگر روز را به خاطر دارم که در اتاق طویل سرای، پدرم را نشسته دیدم که در تعقیب نماز ظهر و عصر انگشتان دستان خود را مخروطی شکل کرده به دیدگان متصل ساخته و چیزی زیر لب ادا می‌کرد، بعدها فهمیدم آیة‌الکرسی می‌خواند.

   شبی را در نظر دارم که بین پدر و مادرم کدورتی حاصل شد و کار به مشاجره کشید، من خود بر در اتاق نشسته در همان اوان متأسف و متأثر بودم و از این جهت بسیار غصه و اندوه بر دلم راه یافت و از طریق دیده به صورت اشک جاری شد. دیگر روز به عیادت پدر مریضم به سرای یکی از نزدیکان که وی را بدان‌جا انتقال داده بودند رفتم.

   روزی دیگر گویا شنیدم مادرم به رحمت ایزدی پیوست.

   اندکی بعد (درست پنج روز) جسد پدرم در نظرم مجسم گشت که پارچه سفیدی سرتاپایش را پوشیده و رو به قبله دراز کشیده بود.

   این است آنچه از آن روز در گنجینه خاطرم ذخیره کردم. جد بزرگوارم شیخ محمدتقی معین‌العلما عمامه از سر برداشته بود، هر دم ضجه و غوغایش شدیدتر می‌گشت. او از حال طبیعی خارج شده بود.

   همه کس سقراط نیست که جام شوکران را بی‌دغدغه خاطر بنوشد!


   حیاط و اتاقهای منزل ما و حتی کوچه هم از جمعیت ممتلی و متراکم بود.

   جدم دوبار مرا بخواند نرفتم. بار سیم مرا طلبید. کسانی چند مرا نزد او بردند. حضرتش مرا به حیاط بیرونی منزل یکی از همسایگان فرستاد.

   شیون و فریادش در دل حضار تخم اندوه و تاثر می کاشت. گریه اش دیگران را به گریستن وا می داشت. اندوهش به سر حد جنون رسیده بود.

   می دانید جوانی که از دستش رفته بود چند ساله بود؟

   هنوز تذکار آن جوان ناکام، مردان خیراندیش را غمین و دلریش می سازد:

سالها بگذرد از قصه فرهاد و هنوز

کوه اندر غمش از ناله صدایی دارد

   وقتی در حیاط بیرونی همسایه بودم، زنان همسایگان به حالم تاسف می خوردند و گویا یتیمم می خواندند:

   بگذار یتیمت بنامند. تو یتیم نیستی زیرا:

لیس الیتیم من مات والده

ان الیتیم یتیم العلم و الادب


   کودک محزون صبر کن: محمد یتیم محمد امین خواهد شد.

   چون به منزل رفتم جنازه پدرم را برده بودند و جدم در حیاط به حالت غشوه افتاده بود. مردم دورش مجتمع بودند. یکی از زنان همسایه دوایی نزدیک بینی اش نگاه داشته تا پس از مدتی به هوش آمد. او را به اتاق بزرگ منزلمان بردند. سرش برهنه و تقریبا به حال اغماء بود. دوستانش از علماء و غیره دورش را هاله وار گرفته و او را تسلی می دادند.

   بزرگوارا! غم مخور دیری نپاید که از شدت هیجان عاطفه ات بکاهد و حدت محنت نقصان پذیرد، زیرا مرور زمان عواطف را کم و بیش کرده، تغییر شکل داده و از بین می برد.

  او بود که بعدها من و برادرم را به جای پدر فقیدمان محبوب داشته و ما در کنف حمایت و آغوش محبت آن بزرگوار تربیت شدیم.

   در این بین مجاهدان سابق به امر و نهی می پرداختند. جنگلیان(به ریاست میرزا کوچک خان) اعمال نفوذ می کردند. انگلیسیان در شهر و اطرافش سنگربندی کرده بودند.

   امنیت اسمی بی مسمی بود. مفهوم وطن به درستی در اذهان جایگزین نشده بود. از ایران جز نامی بیش باقی نمانده بود. حکومت مشروطه بود اما استبدادی استنساخ شده بود. فقط کاتب به جای نوشتن کلمه (نسختان) اسم علیحده اشتباها بر آن دو ورقه نهاده بود.


ایام تحصیل

در همین اوقات، به مکتبم فرستادند. شاگردی چند در آنجا نشسته بود. معلم به هریک درسی می‌داد. اکنون نمی‌دانم چه کتابی را تدریس می‌کرد و چه قسم تشریح می‌کرد، فقط می‌دانم که ما از حضرت استادی اطاعت صرف می‌کردیم و او نیز تاحدی برای این که پول بیشتری می‌گرفت نسبت به من بیشتر رعایت می‌کرد.

  درست به خاطر دارم متکایی را که به جهت خوابیدنم به مکتب فرستاده بودند حضرت استاد با اثاثیه‌ دیگر برداشته و غایب شد، هرچند تفحص کردند نیافتندش. ناچار به مکتب دیگرم سپردند ـ هنوز چوب‌ها را که دراین مکتب به یاد می‌آورم که بر کف دست‌ها آشنا می‌شد و پاها به فلکه‌ها بسته می‌شد. سر یکی از اطفال را می‌نگرم که از سقوط فلکه از بالای طاقچه بشکست. به خاطر دارم معلم چوبی را برای تنبیه به دهان شاگردی فرو برد و نتوانست بیرون آورد ـ بیچاره را بیم مرگ می‌رفت. پدرش مبلغ هنگفتی خرج اطبا کرد تا پسر را نجات بخشید ـ اینها برای چه بود؟ تربیت؟!!!! باری، در جهنمستان فوق که مؤسسش هم سابقه آشنایی با ما داشت می‌سوختیم تا انقلاب گیلان فرا رسید و بلشویکان روس وارد رشت شدند.


برای مطالعه بیشتر، فایل pdf را دریافت کنید.


منتظر مطالب بعدی ما باشید: تصاویر دکتر معین، تصاویر آرامگاه، اشعار دکتر معین، اشعار دیگران درباره او و ... .

 




طبقه بندی: آستانه اشرفیه، دکتر محمد معین، دکتر محمد معین،
برچسب ها: پایگاه فرهنگی جلال الدین، زندگی نامه دکتر محمد معین، زندگی نامه خونوشت دکتر معین، اتوبیوگرافی دکتر محمد معین، زندگانی دکتر محمد معین به قلم خودش، آستانه اشرفیه،
در همین زمینه: برای اولین بار منتشر می شود: «زندگی نامه دکتر محمد معین به قلم خودش»،

تاریخ : 1394/06/28 | 11:37 | نویسنده : عمار | دیدگاه
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • قالب وبلاگ